سر آن دارد که بگذرد خوابی

از هر دری جفنگی:

بحث روز کروناست، شوخی یا جدی می‌تونه باعث تغییرات زیادی بشه از کوچک تا بزرگ، حتی بزرگ‌تر از کارهایی که تا الان کرده، نمازجمعه رو تعطیل کرد شاید امام جمعه‌های پلاک موقت | دائم رو هم ببره، از لحاظ شخصی هم جدا از این که آدم/ خوانوادش جز دو درصد باشن یا ۹۸ درصد، باعث تغییراتی شده که تا قبل از این بهش فکر نمیکردیم.

به ذهنم رسید که بعضی چیزهایی که جاهای مختلف نوشتم رو اینجا وارد کنم و اگر حسش بود تا یکی دو هفته دیگه اینجا رو از وردپرس مهاجرت بدم به گیت‌هاب و جکیل!

راستی آخرین شایعه/ خبر اینه که ویروس عزیز تا ۲۰ درجه زیر صفر رو تحمل می‌کنه، حتی در حد چند سال. ولی دمای بالا رو نه.

توجه: کلی متن بی‌ربط در ادامه میاد، به غیر از خودم کسی نمیتونه چیزی ازش بفهمه.

‏یک دفعه یادمه توی وبلاگم توی دوران اوج گودر یه چیزی نوشتم و آخرش اسمی از وحید آنلاین آوردم، بیست و چهار ساعت نشد که اومد زیرش کامنت گذاشت، همینقدر مردمی، دوست داشتنی و خاکی : ))

‏یادمه عید ۸۴ تو یکی از برنامه‌های ماهواره‌ای اومده بود، یک دفعه بابام رسید و کل برنامه رو دید، آخر هم گفت تا حالا فقط صداش رو شنیده بودم از رادیو.

آشنایی‌های عجیب: با دو تا برادر به فاصله ده سال همکلاس شدم.
یک همکار دارم که عموش همکلاسم بوده.
دو تا مورد بالا رو به طرف گفتم ولی مورد سوم رو نگفتم، شاید ناراحت بشه که بگم خواهرش رو میشناسم.

‏کلاس اول بودم یک شعر یاد گرفتم تو کوچه از بچه‌های هم‌سن و سال، بعد که اومدم خونه هی میخوندم دختره گولم زد، …

‏یک دفعه دوران جوونی تو کلوپ دات کام خدابیامرز با یک دختری داشتم چت میکردم، آخرش واسه اینکه مخش رو بزنم گفتم چقدر خوشگلی، گفت چطور؟ گفتم خب عکس پروفایلت دیگه، گفت ک.سخل اون عکس گوگوشه!
پ.ن: آخرش نبود، وسطش بود که شد آخرش.

‏یاد یک دوستی افتادم اینقدر خوش اخلاق بود که یه بار نصفه شب بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم، لعنت به فاصله و سیاست که دیگه بعیده بشه دیدش.

‏۱- زنگ تفریح اول اومدم خونه.
۲- بعد از چند روز از مدرسه رفتن معلمم خانم ابراهیمی بهم تذکر داد که دیگه با شلوار کردی نیام مدرسه.
۳- تو راه مدرسه با یکی دعوام شده بود، یکی از معلما (مامان یاشار) اومد جدامون کرد و آخرش من رو بوسید، تا مدتها به عنوان یک لکه ننگ بهش فکر می‌کردم :)))))

‏صبح با خبر ‎#مهدی_شادمانی بیدار شدم، در واقع نصفه شب، بعدش به این فکر میکردم که مرز تلاش یا تسلیم شدن کجاست؟ آیا تا لحظه آخر ولو بدون داشتن هیچ شانسی باز هم باید تیری در تاریکی انداخت یا نه؟ ‏و اینکه چه کسی باید تصمیم آخر رو بگیره؟ خودش، اطرافیانش و یا تیم معالج؟

‏یادمه روی دیوار [پادگان] ۰۱ این حدیث نوشته شده بود: بدترین شما کسی هست که بقیه از ترس بهش احترام بگذارند. خیلی برام عجیب بود که کدوم احمقی دستور داده این رو روی دیوار پادگان بنویسن.

‏یک همکار دارم فامیلیش خاصه، اون اوایل که تازه تو شرکت رفته بودم چون همه من رو با فامیلی صدا می‌کردن، منم برای رعایت ادب با فامیلی صداشون می‌کردم، به این که می‌رسیدم همش فکر میکردم که با اسم فامیل صداش کنم ناراحت نشه :))
‏یک وقت‌هایی خواهرم که معلمه داستان‌هایی از بچه‌های دبستانی و خوانوادشون تعریف می‌کنه که شنیدن غیر مستقیمش هم برای من سخته.

‏عجیب ولی واقعی! سخت اما حقیقی. (این رو هیچ کی نمی‌تونه بفهمه)

‏پشت وانت نشسته بودم و منتظر رسیدن به گردان ۱۶۵، با توجه به داغون بودن ستاد فرماندهی تیپ ۷۲ فهمیده بودم که جایی که می‌رم خیلی بده، اگه صدای تیر از ستاد شنیده می‌شد خود گردان محل تیراندازیه، یکی دو تا جوون داشتن رد می‌شدن از کنار ماشین، داد زدن اینقدر پکر نباش، می‌گذره.
‏اینکه وقتی دستم تو جیب خودم بوده مادری نبوده که بشه براش کادو گرفت برام سخته، تو دوران دبیرستان همش تو فکر این بودم که با اولین حقوق براش کلی چیز بخرم، خیلی احمقانه است ولی چشمام بعد نزدیک بیست سال از رفتنش اشکیه و دلم می‌خواد گریه کنم، لامصب چرا اینقدر زود رفتی. ‎#چسناله
‏اولین باری که بی‌خوابی زد به سرم، دوران آموزشی خدمت بود، ساعت گذاشتم بالا سرم که فکر کنم حدودای چهار بیدار شم و برم افسریه، تقریباً تا همون چهار صبح نتونستم بخوابم، همش حس می‌کردم یک پتک رو سرم ست شده.‏هفته‌های بعد دیگه ساعت تنظیم نکردم، دم خوابیدن ساعت رو نگاه می‌کردم و می‌خوابیدم، یکی دو هفته اول با فاصله زمانی ده دقیقه- یک ربع بیدار شدم و باقی شب‌ها فیکس همون ساعت.
‏آقا من برنامه‌ریزی کردم که ۹۹/۹/۹ بچم بدنیا بیاد،هل مِن ناصر یَنصُرُنى
‏پرچم برای من نماد چیزی نیست، یک تکه پارچه رنگی! مشکلی نباید داشته باشه استفاده از پرچم هر کشوری حتی تو لباس زیر! با همین فرمون هیچ کاغذی با هر نوشته‌ای مقدس نیست.
‏کساییکه جرئت عوض کردن دین دارن برام نماد شجاعتند و البته سمبل ک.سخلی محض، که به نیت رفتن تو چاه بعدی از چاه قبلی بیرون میان.
‏اگه گشنش باشه، سنگ هم می‌خوره، جمله‌ای که زیاد تو خونه ما کاربرد داشت
‏یا دست نده یا درست حسابی بده! (بد برداشت نکنید)، هر سری که  باید با یک شل دست، سلام و علیک کنم، چندشم می‌شه.

پست شده در خاطرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

1 × seven =